سایه ماه

به روشنایی بنگر سایه ها پشت سرت خواهند بود

 

حیاط چند شهریور

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:صابر شادمانی

"ظهیرالدوله" می رقصد هیاهوی تن ما را

بغل وا می کند  بی تابی  پیراهن  ما را

مرا می تابد از نیلوفری های تنت اینجا

تماشا می کند  فوج  به هم  پیچیدن ما را

تو در من شعله میگیری، من آتش میشوم در تو

تویی کو تا سرا پا  گر بگیراند  من ما را

نسیم آشنایی دارد از صد باغ گل خوش تر

سر سنگی که می گیرد به حسرت دامن ما را

بدنبال "رهی" می گردی از خاموش سنگی که

به آتش می کشد دنباله های شیون ما را

من و تو سنگساران کدامین جرم معصومیم

که دنیا بر نمی تابد کبوتر بودن ما را؟

گره از روسری واکن بخندان باغ را بر من

که می خندد زمین شوق زسر وا کردن ما را

چراغانی بیار ای ازدحام کوچه خوشبخت

هوای بی فروغ خانه ی بی روزن ما را

*   *   *

اتاقی  گوشه ی دنج حیاط چند شهریور

بغل وا می کند تاب و تب پیراهن ما را

به تهران باز می گردیم و یک تجریش می بیند

چکا چا چاک برق چشم های روشن ما را

شعر از استاد محمد حسین بهرامیان


http://sarapoem.persiangig.com/link7/poem2.htm



حتی اگر آیینه باشی

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:صابر شادمانی

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب ـ بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی ، پیش آدم ها

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

زنگ النگوهات را تهران نمی فهمد

ای کاش رسم آن طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست ـ از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی : " وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

شعر از استاد محمد حسین بهرامیان


 http://sarapoem.persiangig.com/link7/poem2.htm



کس چو او روزه یک ساعته هرگز نگرفت .....

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:صابر شادمانی

    کس چو او روزه یک ساعته هرگز نگرفت .....

در این شبهای گرانقدر قدر نخلستانها می گریند. چاه از تنهایی خویش می نالد. مسجد کوفه پریشان می شود که یار باوفایش قدم به صحن و سرایش نمی گذارد و مناره هایش از بانگ عشق خالی می شود .

امشب صدای بانگ علی در مناره نیست 

امشب شکوه نور به تاج ستاره نیست

امشب سکوت کوفه به دل زخم می زند

در کوچه های شهر اذان دوباره نیست

خادم مسجد کوفه پریشان و مضطرب در گوشه ای می نشیند و چشم به در می دوزد. انتظار پایانی ندارد اما از یار خبری نیست.

علی در بستر خود سخت مشغول نماز

به خادم گو به مسجد خسرو خوبان نمی آید

کوچه های کوفه از گامهای پر مهر او تهی  می شود.سکوت فریاد می زند اما ردپایی و آوایی از گامهای پرصلابت نور کوچه های کوفه را با موسیقی دلنوازش پر نمی کند.

 دیگر در خانه یتیمی دق الباب نمی شود . نان و خرمایی آورده نمی شود .

یتیمی دامن مادر گرفته اشک می ریزد

که ای مادر چرا بابای ما طفلان نمی آید

خورشید از طلوع بی علی شرم دارد. اشک غربت در رگ ابدیت جاری می شود. کوفه در تب یار می سوزد. آسمان می گرید.

ام کلثوم اشک آسمان را نظاره می کند و اضطراب مهتاب را:

ـ  ای پدر امشب این اضطراب که در تو می بینم برای چیست؟ ـ

 سخن عشق به فردا و فرداهای تاریخ می رسد.....   

به خدای کعبه رستگار شدم

 

مسجد کوفه مگر مسجدالاقصایی تو

که زمحراب تو تا عرش سفر کرد علی

رفت آن شب که به مهمانی ام کلثوم

دخترش را از غمی سخت خبر کرد علی

کس چو او روزه یک ساعته هر گز نگرفت

چون که افطار به هنگام سحر کرد علی

گرچه جانش سفر تیر بلا بود آخر

پیش شمشیر ستم فرق سپر کرد علی

ریخت بر دامن محراب ز فرق سر او

آنچه اندوخته از خون جگر کرد علی

گر چه در هر نفسی بود علی را معراج

 غوطه در خون زد و معراج دگر کرد علی   

 



دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم!

 

نوع مطلب :عمومی ،

نوشته شده توسط:صابر شادمانی

سلام می کنم به باد

به بادبادک و بوسه

به سکوت و سوال و به گلدانی

که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!

سلام می کنم به چراغ

به «چرا» های کودکی

به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!

سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه

به مسیر ِ مدرسه، به بالش ِ نمنک

به نامه های نرسیده!

سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن

به نِی زنی تنها، به آفتاب و آرزوی آمدنت!

سلام می کنم به کوچه

به کلمه

به چلچله های بی چهچه

به همین سر به هوایی ِ ساده!

سلام می کنم به بی صبری

به بغض، به باران

به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...

باور کن من به یک پاسخ کوتاه

به یک سلام ِ سر سری راضیم!

آخر چرا سکوت می کنی؟ ●

ـ یغما گلرویی ـ